سی امین روز دوره
امروز دقیقا یک ماهه که دوره ما شروع شده. امروز فهمیدم یکی از بچه ها ، خانم استاد خودم بوده. امروز تو بوفه چایی ریخت روم. امروز بالا با عشقم بودیم داشتم نوشته رو تابلو ها رو میخوندم که آقای شرط بند گفت ها؟ چیه میخوای بیای دوره ؟ گفت می خوای اینجا کلاس بدم بهت.
کلاسای امروز خوب بودن. کلاس عصرمون با آقای کوهنورد بود کلا کلاساش شادو سر حاله.
کلا امروز حالم خوب نبود. نگران تموم شدن کلاس ها و ندیدن هر روزه تو بودم و هستم. هر چی به این آخر آخرا می رسیم حال منم بدتر میشه، خیلی بد.
همش عصبی و ناراحتم. کلی حرف تو دلم سنگینی می کنه.
نشد که بریم بیرون. با اینکه بچه ها باید می رفتن اونم درست این هفته های آخر، اما نرفتن. نرفتن و دلتنگیه من بیشتر و بیشتر می شد.
منتظرش بودم. به فکرش بودم تا که ساعت 22:30 انتظارم سر اومد و با هام تماس گرفت. گفت دارم میام پیشت. خیـــلی خوشحـــال شدم.انـــقد دلــــم گرفته بــــود. اما بازم خوشحالیم زیاد دووم نداشت یادم اومد که بچه ها هستن و درست نیست بیاد. یکم با هم حرف زدیم و برگشت خونه.
حالا حالم خوبه.
انقد یه سری چیزات به موقعست، انقدر درسته مثل همین امشب.
دلــــــم خیلی گرفته بود.خــــــــیــــــــلی
اگه صداتو نمی شنیدم، اکه حرف نمی زدم خوابم نمی برد.
مرسی بخاطر بودن همیشگیت
حالا بهترم
دوســـت دارم
18 آذر 93
اینو عمومی میفرستم که همه دنیا بدونن من عاشقتم :)
با افتخار ...