شیر موز ساعت 3
رفتیم دریا. همونجام خونه گرفتیم وشبو موندیم . کلاس فردا صبحم مهم نبودو نرفتیم با آقای مداح کوچولو. یه شب رویایی و فوق العاده رو گذروندیم. کلی با هم بازی کردیم.
وای خدا، انقد کنارش آرومم، آغوشش امن ترین و آرامش بخش ترین نقطه دنیاست واسه من. کنارش اصلا گذر زمانو نمی فهمم.
ساعت 2 رفتیم بیرون که واس فردا صبحانمون خرید کنیم.
بهم گفت تو بشین پشت فرمون. خلاصش که کنار عشقم نشستم و روندم تا صبح روز بعد ... و دور زدیم و رفتیم جلوتر و من پیاده شدم و خودش نشست. جز در یک مورد ترمز ناجور، که به گفته عشقم قلقش دستت نیومده هنوز وگر نه عالی بود، بقیه موارد بدک نبود.
ساعت حدود 3 نصفه شب بود کلی گشتیم و یه بستنی و آبمیوه فروشی باز پیدا کردیم. دو تا شیر موز خوردیم به به چقدر بهم چسبید.
مرسی گلم.
بعدم رفتیم و سوپر مارکت باز پیدا کردیمو خرید کردیمو برگشتیم.
بعدشم که لالا کردیم....
19 آذر 93