دلم گرفته
اگرچه هنوز خیلی از حرف ها و نوشته های قبل با هم بودنمون مونده که باید بنویسم، که باید می نوشتم تا برسم به امروز، دوس دارم که زودتر بنویسمشون
امــــــا
امـــا بنا به دلایلی بهتر دیدم الان واسه بهتر شدن حال دلم، یا شاید حال دل تو، حال الانمو بنویسم، حرف الانم
میدونی وقنی میگی دوست دارم و میگم چه فایده واسه چیه؟
دقیقا واسه همین حالا، همین لحظه که هیچ چیزو هیشکی نمیتونه حال خرابمو، اعصاب داغونمو خوب و آروم کنه جز تو امـــــا نیستی
اما نیســـتم
نیـــستـــیــم کنار هم
دردم اینه
اینه که من دوست دارم، تو دوسم داری
امــــا شرایـــط یه جوریه، یه جوره خیـــلـــی ناجور
دلم گرفته، خـــیــــــــلیــــــم گرفته
هی میگم به خودم ، دخـــتــر، بچــه نشو
گریه نکن
اشکاتو پاک کن
ولی کاش بچه بودم
اصلا مگه میشه، آدمی پیدا میشه که عشقش
وقتی میگم عشق یعنی عشقا
نه از اینا که در حد حرفه و بازی
نه
عشــــق، عشــــق واقعی
پیشش نباشه و از آیندش مطمعن نباشه
اما خوب باشه؟؟
مگه میشه دور باشی ازش اما شاد باشی؟
مگه میشه دنیا اونجور که تو میخوای نباشه و عصبی نشی؟
مگـــه میشـــه؟؟
مگـــه میشه...
بدم میاد از همه اینا
اینایی که می پلکن این دو رو بر
از همشون
که نمی زارن، که نزاشتن شادی ِ شب گذشتمون
شادی ِ صبحمون،
اونم صبح 14 دی ماهیمون،
دقیقا دومین ماه آشناییمون
دقیقا همچین روزی
اینجوری شه
اصلا دم خـــــدا گــــرم
یوقــــتایی چــــنـــان بهت حال میده که تو نمی دونی خوابی یا بیدار
یوقــــتـــــایی هم، چنـــــان ضـــد حال می زنه قربونش بشم که بد تر از اون
و از اون بدتر، بدتر از تو اون لحظه برات پیش نمی تونســـته بیاد
خــــدا جون ، این همـــه راه اومدی
میشـــه
میشـــــه
فقـــط یه بار
فقط ِ فقط یه بار دیگه با مــــا باش
هووووم؟؟؟؟
میشه؟؟؟
لطـــفا
14 دی 93