به خاطر من
تموم روز و شبو فقط و فقط به امید اینکه فردا صبح اول وقت پیام میده و صبح بخیر میگه و روزم باهاش شروع میشه گذشت
و سیاهی شب و تنهایی برام به خاطر صبح قشنگ با شروع قشنگش ذره ای ناراحتی و نا امیدی نداشت
اما
ساعت 7:40 شد و هیچ خبری نشد
گذشت
9:30 بازم هیچی
و من دلشوره و اضطراب داشتم از اون وِرد های مخصوصمو خوندم و فقط از خدا خواستم اتفاق بدی نیوفتاده باشه
هی دنبال یه راهی بودم اما نگران بودم شرایط مناسب نباشه
تو همین فکر و خیالای جورواجور بودم که گوشیم زنگ خورد و یه اسم آشنا رو صفحه گوشیم نمایش داده شد
و من خوشحال
می دونستم که تو اولین زمانی که بتونه تماس می گیره
صداش مثل همیشه نبود
نگران شدم
گفتم: کجایی؟
گفت: رفتم،دارم میرم
-کجا؟چرا؟
-یه جای دور، سخته تحملش
یهو یه بغض گنده افتاد به جونم و داشت خفم می کرد
گفت:تنها دلیلی که نگهم میداره تویی
فقط تو، برم یا نه؟
-نرو،هیچوقت.بمون.حتی اگه من نبودم
با رفتنت تمام خنده و شادی منم میره
با رفتنت منم مصمم میشم برای رفتن
برای گرفتن تصمیمات بیخود و عجولانه
بهم گفت برو و بنویس که فقط به خاطر تو میمونم