غریب اشنا

دلنوشته های منو عشقم

غریب اشنا

دلنوشته های منو عشقم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۸۱ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است


صبح بعد اینکه صبحانه نوش جون کردیم راه افتادیم و رفتیم رفتیم تا هر جا که بتونیم. مقصد هنوز مشخص نبود.

خیلی خوش گذشت.خیـــــلـــی

شهر های شـــمـــالـــی هــمــــه قشنگـــن و آدم روحش تازه میشه مخصوصا اگه یه نم بارون خوشگلم بزنه و  بازمخصوصا اگه کسی همراهت باشه که همه زندگی، عشق و وابستگیت به این دنیا باشه.

یکی یکی شهـــرها رو می گذروندیم و کلی تو مسیر شاد بودیم از کنار هم بودنمون و هیچی و هیشکی برامون مهم نبود جز بودن کنار همدیگمون، جز عشق و محبتی که به هم داشتیم.

یادته این جمله رو کی و کجا بهم گفتی؟

خـــاطره لـــحظـــات نـــابم را تــــــو ساختی.

وقتی که دستامو می گیری تو دستت، وقتی که خسته میشم و  میگی دراز بکشم رو پات، وقتی که حواست هم به منه هم به جاده، وقتی ک میگم سردمه سریع بخاری و میدی بالا، وقتی که می گم جیش دارم و سریع دنبال یه سرویس بهداشتی می گردی همه اینا کوچیکن، ولی همین چیزای کوچیک برام انقد بزرگه و ارزشمند نشونه های کوچیک اما مهمی هستن.

دوست دارم.

7 سال بود که نیومده بودم اینجا. همیشه دوست داشتم بیام  ، اما هیچوقت تو این هفت سال نشد. روزای شاد و خوبی رو گذرونده بودم اینجا. تو همه این سال ها همیشه به خودم می گفتم و از خدا میخواستم دفعه بعدی که میام اینجا همراه ِ عشقم باشم.

و من بعد 7 سال، الان اینجام با تو، کنار تو، تو که عشقمی، باورم نمیشه.

نمیدونی چقدر خوشحال شدم.نمی دونی چه حس و حالیو داشتم، نمی دونی چقدر برام شیرین بود. همه اون خیابونا، همه جاهایی که برام شده بود خاطره، به لطف تو برام زنده شدن و من عشق می کردم  از اینکه کنار تو بودم، از اینکه یه عـــالــمه حس خوب و عـــالی با تو برام  اتفاق می افتاد.

نمی دونم چقدر تونستم نشون بدم حس اونموقع خودمو. فقط انقد بگم که خوشحال ترین آدم روی کره زمین بودم. مطمعنم اون لحظه هیشکی به اندازه من خوشحال نبود.

مــــرسی عـــشــــق مـــهــــربون من. بوووووووووووووووووس

 

ناهارم ساعت 3 بود که کته کباب خوردیم با ماست دلال. ووووی که چقدر چسبید. دیدی یادمون رفت عکس بگیریم؟؟ باید قول بدی یه بار دیگه بریم دوباره همونجا. باشه مهربونم؟

یه گندیم زدم من.سر جریان فرستادن پیام با 2. آخ آخ آخ یادش که میوفتم حسابی ناراحت میشم و عصبی از دست خودم.

ببخشید

شبو هم قرار بود با هم بمونیم که تماس گرفتن و بهتر می بود که بری. اشکال نداره

یه سری آدما و زمان ها مهم تر از یه سری دیگه هستن. مثل مامانا که همیشه مهم تر از هر چیز و هر کس دیگه هستن

عشقم، بی نهایت ازت ممنونم.بهترین روز و بهترین لحظاتو برام رقم زدی.

بی نــهــــایـــت ســـپـــاســــگـــذارم

می بوســـمت

دوست دارم

 

20 آذر 93

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۵
غریب آشنا

رفتیم دریا. همونجام خونه گرفتیم وشبو موندیم . کلاس فردا صبحم مهم نبودو نرفتیم با آقای مداح کوچولو. یه شب رویایی و فوق العاده رو گذروندیم. کلی با هم بازی کردیم.

وای خدا، انقد کنارش آرومم، آغوشش امن ترین و آرامش بخش ترین نقطه دنیاست واسه من. کنارش اصلا گذر زمانو نمی فهمم.

ساعت 2 رفتیم بیرون که واس فردا صبحانمون خرید کنیم.

بهم گفت تو بشین پشت فرمون. خلاصش که کنار عشقم نشستم و روندم تا صبح روز بعد ... و دور زدیم و رفتیم جلوتر و من پیاده شدم و خودش نشست. جز در یک مورد ترمز ناجور، که به گفته عشقم قلقش دستت نیومده هنوز وگر نه عالی بود، بقیه موارد بدک نبود.

ساعت حدود 3 نصفه شب بود کلی گشتیم و یه بستنی و آبمیوه فروشی باز پیدا کردیم. دو تا شیر موز خوردیم به به چقدر بهم چسبید.

مرسی گلم.

بعدم رفتیم و سوپر مارکت باز پیدا کردیمو خرید کردیمو برگشتیم.

بعدشم که لالا کردیم....

 

19 آذر 93


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۵۵
غریب آشنا

امروز دقیقا یک ماهه که دوره ما شروع شده. امروز فهمیدم یکی از بچه ها ، خانم استاد خودم بوده. امروز تو بوفه چایی ریخت روم. امروز بالا با عشقم بودیم داشتم نوشته رو تابلو ها رو میخوندم که آقای شرط بند گفت ها؟ چیه میخوای بیای دوره ؟ گفت می خوای اینجا کلاس بدم بهت.

کلاسای امروز خوب بودن. کلاس عصرمون با آقای کوهنورد بود کلا کلاساش شادو سر حاله.

کلا امروز حالم خوب نبود. نگران تموم شدن کلاس ها و ندیدن هر روزه تو بودم و هستم. هر چی به این آخر آخرا می رسیم حال منم بدتر میشه، خیلی بد.

همش عصبی و ناراحتم. کلی حرف تو دلم سنگینی می کنه.

نشد که بریم بیرون. با اینکه بچه ها باید می رفتن اونم درست این هفته های آخر، اما نرفتن. نرفتن و دلتنگیه من بیشتر و بیشتر می شد.

منتظرش بودم. به فکرش بودم تا که ساعت 22:30 انتظارم سر اومد و با هام تماس گرفت. گفت دارم میام پیشت. خیـــلی خوشحـــال شدم.انـــقد دلــــم گرفته بــــود. اما بازم خوشحالیم زیاد دووم نداشت یادم اومد که بچه ها هستن و درست نیست بیاد. یکم با هم حرف زدیم و برگشت خونه.

حالا حالم خوبه.

انقد یه سری چیزات به موقعست، انقدر درسته مثل همین امشب.

دلــــــم خیلی گرفته بود.خــــــــیــــــــلی

اگه صداتو نمی شنیدم، اکه حرف نمی زدم خوابم نمی برد.

مرسی بخاطر بودن همیشگیت

حالا بهترم

دوســـت دارم

 

 

18 آذر 93

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۵۳
غریب آشنا


کلاس صبمون ساعت قرار بود 9:30 شروع شه ولی چون فکر می کردیم همون ساعت قبله از 8 بودیم کلاس. من و عشقمم نشستیمو گزارش دیروزو تموم کردیم که بفرستیم واس استاد.

کلاس بعد از ظهرمونم برگزار شد و معمولی بود.از اونجایی که استاد زیادی گیر میده خانوما همه ردیف آخر نشستیم و بقیه هم جوری نشستن که دستش نرسه بهمون. به طفلک آقای زیتون پرورده و آقای نق تو این کلاس بیشتر از همه گیر داد. فداش بشم عشقمو که تو اکثر کلاسا استادا زووم می کردن روش.جوون.عزیز دلم

آخرای کلاس بود که گفت: امروز نریم بیرون؟ که گفتم چی بهتر از این و دوتایی با هم رفتیم بیرون دور بزنیم و در کنار هم باشیم و انتقام تمام روزو که کنار هم بودیم اما دور بودیم از همو، بگیریم از این دنیا.

وای که دیدن صورتت و دست گرفتن دستات چقدر بهم آرامش می ده. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به نقطه .... ایران.بعدشم که سر اینکه تا اینجا اومدیم یعنی نریم جلوتر؟ هی بریم، نریم، بـــریم، نـــریم؟ بالاخره به اتفاق تصمیم گرفتیم بریم. هیچی دیگه رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به شهری که میخواستیم. دوباره بین رفتن به یه جای دیگه که نیم ساعت فقط فاصله داشتیم دو دل بودیم میگفت تا اینجا اومدیم نریم بده ها، می خندن آیندگان بهمونا. گفتم نه بابا کسی نمی فهمه که گفت بله نکه نمی نویسیش هیشکی نمی فهمه. عزیز دلم.رورت بگردم من. مگه میشه ننوشت؟ هان عشقم؟ که تصمیم بر این شد نریم.( فرداش یادته سر کلاس بهت گفتم تا حالا دیدی کسی بره تا اینجا ولی نره فلان جا؟ ) تو راه هم طبق معمول همیشه خوراکی گرفته بودیم خوردیم وحرف زدیم و خندیدیم. سر راه رفتیم از حاجی هم آجیل خریدیم. نزدیکیای رسیدنم که بودیم شروع کردیم به بازی و به قول خودش امشب سورپرایز شد و یه چیز جدید و تجربه کرد.

امشب بهم گفت یه چی میگم اگه دوسم داری نه نگو قول بده انجام بدی.گفتم باش. گفتش: شام بریم صبح روز بعد... میدونه چقدر اینجا بهم حس خوب میده. میدونی که چقد دوس دارم که بریم اما نه اینجوری. یه جور خاص یه جور خاطره انگیز و به یاد موندنی باشه. کی برسه اون روز.اصلا می شه برسه؟؟؟

 ایشالله که میرسه

دوست دارم

 

17 آذر 93

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۵۱
غریب آشنا

کلاس صبمون با خانم تاچر و عشقم یه پروژه رو انجام دادیم. کلاس عصرمون هم باید گروه بندی می شدیم و راجع به یه موضوعی می نوشتیم. این کارو من و عشقم انجام دادیم.

نوشتن از اتفاقات معمولی شاید جالب نباشه اما قشنکه. مخصوصا وقتی قشنگ تر می شه که تو بعد یه مدت می خونیش و یاد اون روزا برات زنده می شه.اونوقته که می بینی، نه همچین هم بد نبوده که نوشتی.

خب حالا بریم سر اصل مطلب. یعنی تو.خود ِ خود ِ تو

می دونی چیه، اصلا تو کنارم باش حتی اکه نبینمت، حتی اگه لمست نکنم، باز هم فکر بودنت بهم آرامش و شادی می ده. حالا فکرشو کن کنارم باشی. صدای نفس هاتو بشنوم. عطر تنت بره توی وجودم، چشام ببینتت، لبخند قشنگت، صورت ماهتو

 اونوقته که دیگه غمی برام نمیمونه، اونوقته که دیگه اصلا نگران هیچ چی نمی شم حتی گذر زمان.

یه سری جمله ها رو ممکنه تا حالا 100 بار از 100 نفر شنیده باشیا ولی شنیدن اون جمله از یه نفر دیگه انقدر برات شیرینه، انقد حالتو خوب می کنه که انگار اون جمله اولین باره که می ره تو وجودت و می چسبه به قلبت.

مثل اکــثر حرف ها و جمله هایی که تو، تو کلاسا بهم میگی.

مثل امروز که گفتی روز دانشجو مبارک.منم روز شماست، روز شما مبارک که برگشتی پرسیدی استاد روزش کِیه. الـــهی دورت بگردم عـــزیز دلـــم

تا وقت ناهار همه چی خوب بود اما یه یک ساعتی خبری نبود ازش تا که سر کلاس بعدی دیدمش. مثل ساعت قبل نبود. اتفاقات ناراحت کننده ای پیش اومده بود.خیلی بد.

وااای شروع گــزارش نویسی بود و کار تیمی. می دونی بهترین لحظاتو داشتم می گذروندم، واقعا ها.

وقتی چشام می افتاد تو صورتت، وقتی نگام به نگاهت گره می خورد، دلـــم می رفت،

هیشکیو اون دورو برمون نمی دیدم.اصلا هیچ کیو جز تو نمی دیدم. فقط عشــق بود و عـــلاقــه که تو چــشـــای تــو می دیدم. یعنی بهـــترین حس ها رو دارم تجربه می کنــم،

یه چیزای ریزی که اصـــلا شـــاید دیگه هیچوقت دیگه تکــرار نشه.

کاش زمان دقــیقـــا تو همون لـــحظــه وای میستاد

کاش هنوزم تو کــلاس بودیم، تو همون حالت و من محـــو تماشــای تو

و من لبـــریز از عشـــق و شور و دوســت داشتن.

بی نهایت حس ناب این روزا و این لحظــه ها رو دوست دارم

کاش می تونستم یه جوری ثبتش کنم، کاش می شد تا آخر عمــــر این لحظات با من بود.

خــــدا جـــونم هـیچـوقـت از یادم نـره

 

16 آذر 93

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۴۷
غریب آشنا


کلاس امروز اولین کلاس تخصصی مفیدی بود که تو این دوره داشتیم.من و عشقم و خانوم تاچر تو یه گروه بودیم طبق معمول. کلا کلاسای تخصصی که گروهی هستیم کلی به کام منو عشقمه. فداش بشم.

و امـــــا

امروز بعد چند وقت بالاخره نشست کنار من.هــــورررااا.

سرما خورده فداش بشم.الــــهــی عـــزیز دلـــم صداش گرفته، هـــمش عطـــسه داره و سرفه گل مـــگولم.

کلاس صبمون خوب بود کنار هم بودیم با هم صحبت می کردیم. نگام که به نگاش می افتاد دلـــم می خواست محـــکم بغــلش کــنم. الــهی دورش بگردم

بعد کلاس، ناهار که خوردیم منو خانم تاچــر رفتــیم همون سمت که عشقم نشــسته بود کنار بخاری. آقای 138 و آقای جیمبو نیومده بودن و عشقم تنها نشــســـته بود. همــینجور که ناهارشو می خورد با هم حــرف می زدیم و شوخی می کردیم..شیطنت های خاص خودشو داره. عــشــقم عــاشـــقــتــم. گفتم نوشابه می خوام دوست داشـــتم نوشـــابه خودشــو می داد بهم،مثل همیــشه که هـــمـــه چـــیو با هم می خـــوردیم، که خب درست نبود

پاشدیم رفتیم بالا داخل کــلاس تا ســـاعت 2 بشــــه و کلاسمون شـــروع بشه. به عشقم زنگ زدم گفتم تو نمیای بالا که اونم اومد بالا. وای که چقـــدر دلنـــشین و لــذت بخش بود برام.تک تـــک ثانیـــه هاش، لـــحظـــه به لـــحظش نشست به عمق وجودم. لـــحظـــه به لـــحظش برام پر از حــس قشنگ دوست داشتن و دلتنگی از سر دوست داشتن بود. چشـــاش، آغــوشش، چــشمک های یواشکیش، بوسه های زیر زیرکیش. ای خـــدا ، فداش بشم.

ازش پرسیدم دوسم داری؟ اونم در جواب گفت:

آره عزیزززززز دلم. تنها چیزی که تو این مدت بهش ایمان ددارم و دارم براش می جــنگم اینه که تو رو دوس دارم از صمیم قلب و دل

یکمم تبلتشو داد و بازی کردم و البته گوشیه منم دستش بود. عزیزم حتی نگاه پر مــحبتش حتی بوسه های از راه دورش دلمو می لرزونه و پر از عشقم می کنه.

خانم تاچرم تو کلاس بود و البته چند نفر دیگه. ما عقب کلاس بودیم وای یکی دو بار بد داشت می شد که عشقم جمعش کرد دیگه.

یادته دیگه عشقم؟ خــــــوابــــــی؟؟!! 

بعد کلاسم رفتیم بیرون تا همین اطراف.بارونم میومد. تو راه حرف زدیم از همه جا مثل همیشه خوراکی هم خوردیم.

گاهی یه بوسه از لبش منو به اوج لذت می رسونه. اوج لــذت ها. فقط یه بوس. و امشب هم دوباره یکی از اون بوسه ها رو تجربه کردم.

تو برگشتم که دیگه ...... کلی خوش گذروندیم. دوسش دارم

موقع رفت از برنامه هاش برای شرکتش گفت و من چقدر خوشحال می شدم از اینکه می دیدم داره برای آیندش برنامه می ریزه و برنامش پویاست و  زنده و پر از امـید و شور و خوشحال تر اینکه منم تو اون برنامه ها یه جوری جا داده.

موقع برگشتم یه دلخوری کوچولو بینمون پیش اومد که با یه بوس تموم شد. و الان که خودمو جاش می زارم بهش حق می دم به هر حال این روزا ذهنش درگیره و مشغوله ، انشاالله که همه چی براش خوب و قشنگ شه.

همه چی خوب و شادو قشنگ بود تا اینکه رسیدیم و گوشیش زنگ خورد، رفت تو فکر و ناراحت شد.ناراحت شدم از اینکه ناراحت دیدمش، از اینکه با شادی و خوشحالی از پیشم نرفت ، از اینکه غمگین بود و غمگینی اون به دل منم میومد و می موند.

شام نگین کشک بادمجون پخته بود خوردیم و شروع کردم به نوشتن. کلیم دلم تنگش بود و تو فکرش بودم. همین الان اس.ام.اس داد و زنگ زد و با هم حرف زدیم و باز من دلتنگش شدم

دوست دارم همینجور بشینم و بنویسم از خاطرات ، از احساسات از قشنگی های دوست داشتن، از دوست داشتن های عاشقانه، از بودن های عاشقانه،ازعاشقانه های زیبا، از بودن در کنار او که معنای تمام بودن ها، عاشقانه ها و دوست داشتن هاست.

15 آذر 93

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۸:۴۵
غریب آشنا


امروز اولین جمعه ایه که کنارتم.امتحان داشتیم. رفتم سر جلسه بچه ها همه بودن، با عشقم با هم رسیدیم. اومدیم کنار هم بشینیم که راحت همکاری داشته باشیم اومدنو جاهامونو تغییر دادن. منم جوابا رو اس کردم واسه عشقم.

این هفته علی رغم یه سری روزای ناراحت کننده و غمگینش ، اما خوب شروع شد و خوب تموم شد، و این خوب تموم شدنش خیلی بیشتر بهم مزه کرده و خوشحالم از این بابت.واسه همینه که میگم این هفته فوق العاده بود. اتفاقات معمولی از نظر بقیه و خاص از نظر من برام اتفاق افتاد و اینه که این هفته و مخصوصا جمعه رو برام شیرین تر کرده.

باورت میشه ما دقیقا سی روزه که همو می شناسیم؟

باورت میشه ما دقیقا سی امین روز ، یعنی یه ماه کامل کنار هم بودیم؟

فکرشم نمی کردم اینجوری برنامه ای پیش بیاد که من 14 آذر بشینم کنارت

دقیقا یه ماه پیش 14 آبان تو همین ساعت ها اولین بار بود که نشستم کنارت، چشم تو جشم تو و امروز دوباره اون اتفاق رقم خورده

اونم درست روز ماه گرد آشناییمون

اولین ماه گرد

می بینی خدا اگه بخواد چقدر همه چیو کنار هم می چینه تا اتفاقات پیش بیان؟

میبینی کمم به یادمون نیستا؟می بینی همچین خیلیم فراموشمون نکرده؟

خــــدا جـــون مـــــرســـــی.

عــــــــالـــــی بود.

یه روز فــوق الـــعـــاده.

مرسی

باورت میشه فقط یه ماهه که گذشـــته؟ به نظرم سی روز نگذشته خیلی بیشتر از ایناست.انگار خیلی بیشتر از اینا می شناسمت.

یک ماه بیشتر از هر کسی کنارم بودی، حتی بیشتر از خانوادم. خیلیه ها.

حتی بیــشتر از مــامــــانم، تـــــــو کنــارم بودی. این یه  ماه، یه ماه ِ رویایی، یه ماه ِ قشنگ، یه ماه ِ پر عشق و دوست داشتن.

خداجونم مرسی. مرسی که یه ماه عشقو نشونم دادی، یه ماه دوست داشتنو حالیم کردی، یه ماه گذاشتی بیشترین وقتمو باهاش باشم. یه مـــــاه  عــــــاشــــق باشـــم. یه ماه شـــــاد باشم از داشتنش، حتی همین داشتن نصفه و نیمش

خـــدا جـــونم مرســـــــی

عاشقتم

 14 آذر 93

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۳ ، ۱۱:۲۲
غریب آشنا

دیدار یـــار غــایــب دانـــی چــه ذوقــی دارد

ابــری کــه در بـــیابــان بــر چــهره ای بـبارد


 خوبم.


 الان که هستی خوبم.

دیدم بی انصافیه اگه از حال خرابم بنویسم اما وقتی خوبم ننویسم.

با تو خوبم، کنـــار تو خـــوب ِ خــــوبم.

امـــروز یه چـــیز جـــدید فهمیـــدم ، ایـــنکه حـــتی اگه نــباشـــی ، ایـــنکه حتــی اگه نـــبینم، میدونی

امروز فهمـــیدم  حتــــی فـــکر کــردن بهت هـــم حـــالـــمو خــــوب مـــی کـــنه.

یـــعنی انــقدر دوســت داشتن عظیمه، انقدر قدرتمنده که یــاد اون کــسی که دوســـش داری هــم همـــیشه

با یــادته و تـــو رو محــو عشق میــکـــنه، تــو رو پـــر می کـــنه از عشـــق، شــعــف و شـــادی.

امروز از صـــبــح چون می دونستم میای

می بینمت، چون می دونــســتم کنــارت خواهـــم بــود شــــاد بــودم


دوســـت دارم عشقم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۳ ، ۱۰:۱۶
غریب آشنا

دیروز ، سه شنبه، برای سومین بار تو این چندوقته رفتیم دریا. ساری.
حدوداً 15 دقیقه ای در حالیکه من تو بغلش لم داده بودم فقط دریا رو نگاه کردیم و
به صداش گوش دادیم.

اصلا مگه میشه آدم یه جای به این قشنگی و آرومی با یه آدم خاص، با
عشقش، باشه و نبوستش؟! محکم بغلش نکنه؟؟!!!

معلومه که نمیشه

همینجور که از بودن در کنار هم، از دیدن دریا لذت می بردیم با هم حرف
می زدیم و میگفتیم و می خندیدیم و مثل همیشه شاد بودیم

تصمیم گرفتیم بریم دورتر، بریم سمت تنکابن، چالوس و اونطرفا. اومدیم
خوش و خرم بریم که هنوز ده دقیقه نشده بود که بارونی گرفت شدیـــــد، ما هم قید
اونور رفتنو زدیم تصمیم گرفتیم بریم سینما فیلم ببینیم و بعدش برگردیم بریم خونه.
کلی دنبال سینما گشتیم، از این بپرس، از اون بپرس تا که بالاخره یه آقایی گفت
بیاین دنبالم نشونتون میدم. خلاصه که پیدا کردیم. سینما سپهر. رفتیم بلیط بگیریم
شیار 143 بود و مهمان داریم. که مهمان داریمو انتخاب کردیم چون شیار 143 تکراری می
شد. خلاصه از اونجا که من همیشه جیش دارم اولین جایی که رفتم سرویس بهداشتی بود.
تا شروع فیلم حدودا 1:30 وقت داشتیم مام رفتیم ناهار بخوریم. ناهار چیز برگر تنوری
خوردیم. خوب بود. یعنی اگه نون خالیم میخوردم چون کنار عشقم بودم و صورتش جلو روم
بود بازم برام بهترین غذا بود.بعدش رفتیم تا فیلمو ببینیم. اولا که فیلم جذابی
نبود از اول. ولی چوم کنارم بود و من دستم تو دستای گرمش بود خوشحال بودم 5.6
دقیقه ای هراز چندگاهی یه عکس العملی نشون می داد از خودش. بعد ده، بیست دقیقه
نگاه کردم به صورتش دیدم ای جانم ، فداش بشم انقد خسته بود که خوابش برده.الــــــــــــهی.....
 البته 3 نفری هم که اومدن و دقیقا پشت سر
ما نشستن هم بی تقصیر نبودن تو خوابیدن عشقم.
بیدارش کردم و گفتم نمی خوام فیلمو ببینم بریم زودتر برسیم خونه. اینجور
بود که ما عملا اولین بار که با هم سینما بودیم نیم ساعت فیلمو دیدیم. اینم برای
ما شد یه خاطره شیرین مث همه خاطره هامون.

ساعت حدود 6 بود که رسیدیم خونه. واسه شام مرغ ترش قرار شد بپزم.
وقتایی که میاد پیشم میگه نرو انقد تو آشپزخونه منم یکم از کاراشو کردم و بدو بدو
رفتم بغل عشق خودم.وای که هیچ جا آرامشی که تو بغلش دارمو بهم نمیده و هیچ حسی به
پای بوسیدن لبهاش نیست.

گفت میخوابم یکم زود بیدارم کن. خوابید و منم غذا رو آماده کردم و
اومدم کنارش دراز کشیدم.عزیز دلم بغلشو باز کردو گفت بیا تو بغل خودم بخواب.

عشقم خواب بود و من نگاهمو یه ثانیه هم بر نمی داشتم ازش. خواب بود ولی
فکرش خیلی درگیر بود. عصبی بود. نه با من. نه حتی تو حرفاش یا عکس العملاش. اینو
از وقتی که خوابید فهمیدم. فکرش به شدت آشفته بود. همش تو خواب حرف می زد.
دندوناشو فشار می داد رو هم. منم هی نگه میداشتم فکشو می گفتم نکن عشقم، آروم باش.
از اینکه انقد فشار عصبی روشه ناراحتم.

خدا جون به همه آرامش و شادی و خوشبختی بده به عشق منم بده.

بعد یکی دو ساعتی بیدار شد که شامو با هم خوردیم. خوشمزه شده بود.

بعد شامم یخورده حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و کلی کارای دیگه. کارای
قشنگ دیگه و بعدشم که آماده خواب شدیم.

اون شبم مث همه شبای دیگه مث همه وقتای دیگه پر بود از عشق.  

12 آذر 93

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۰
غریب آشنا

عشقم مریض شده و چند روزی بود نمی تونست بیاد سرکلاسا بشینه

امروز بعد 5 روز اومد کلاس و خدا رو شکر بهترشده بود و من خیلی خیلی خوشحال بودم چون میدیدمش، صداشو میشنیدم، عطر حضورشو کنارم حس میکردم.خوشحال بودم چون بودنش همیشه همیشه باعث شادی و خوشحالیم بوده و هست.ولی عشقم مثل همیشه نبود. راحت بود برای من که بفهمم ناراحته.

 البته می دونم چرا ناراحته. از خدا میخوام درد و غصه رو زود ازش بگیره و بهش آرامش بده و شادی.

بهم گفت میای بریم سمت شمال، دریا؟ منم گفتم آره که میام و اینجوری شد که ساعت 5 بعد کلاس حرکت کردیم سمت دریا.

ووووااااااای ی ی ی خدااایا به شدت عالی و بی نظیر بود.

بهترین و بخصوص ترین سفری بود که تا حالا داشتم. من هیچوقت شب دریا رو ندیدم.

هیچوقت نشده بود تو ساحل، تو اون تاریکی قشنگ شب، با صدای قشنگ امواج دریا،

دست تو دست عشقم باشم.تمام احساسات و قشنگی های دنیا اونجا بود، بین من و تو،

تو چشای نازت میشد راحت عشقو دید، تو آغوش گرمت میشد به راحتی همه انرژی های مثبت و دریافت کرد.

عالــــــــــــــــــــی بــــود

ممنون عشــــقـــم

ســاحـــل نـــرم

هــــوای خـــنــــک

آغـــوش گــــرم

چـــشــــمــــان ســـراســـــر از عــــشـــق

حــــس بــی نظــیــر دوســـت داشـــتن

و حتـــی بالا تــر از دوست داشــتن

سکوت و ســــکـــوت و ســـــــــکــــوت

در میان این همه سکوت صدای تو را می شنوم

و صدای قلــــب خودم را

و چـــقــــدر پــر می شوم از عــــشــــق

ازحــــس ِ آرامـــش ِ بودن ِ با تــــو

************************************

بـــلال و لـــبو و صـــدف

بارون و آغـــوش و .....

حرف و حـــرف و حـــــرف

خوب و قشنگ اما ...

 و در نهایت

اکبر جوجه با زیتون، ماست، سالاد

اونم کجا؟ تو ماشین

همه چی عـــــالی بود چون با عشـــق بود

8 آذر 93

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۹
غریب آشنا